تبليغاتX
روزگار واسا می خوام پیاده شم
سعید خلیفه پور

بازهم یک بازی جنجال آور دیگه ، اما این بار خطرش از بازی شب یلدا کمتره .

این بازی این طوریه که هر کی باید یه آرزو برای سال جدیدش تو بلاگش بنویسه و چند نفر رو هم دعوت به بازی بکشونه .

منهم به دعوت دوست گلم حمیـــد وارد این بازی شدم .

 

اما آرزو :

 راستش آروزهام خیلی زیاده اما کلیدِ به دست آوردنشون فقط تو دستای خودمه ، خودِ خودم . با یه ذره تلاش و پشتکار به همه شون می رسم . پس تو سال تازه آرزو دارم خدا من و از دست تنبلی نجات بده .

 

ضمنا من از دوستای خوبم  حسیـــن و حنیــــف می خوام تا وارد بازی بشن .

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم فروردین 1386ساعت 0:27  توسط سعید خلیفه پور  | 

روزگار وایسا می خوام پیاده شم

دیگه دنیا واسه من جا نداره

دل من می خواد بره یه جای دور

اما از وقتی شیکست پا نداره

 

روزگار غریبه ای با غصه هام

واسه من هزار قلم ساز می زنی

وقتی از ساز زدنات خسته میشی

دل صاب مرده م و ساده می شکنی

 

روزگار خیلی سیاهی روز گار

روزگار دورنگی و بذار کنار

اگه مرهم واسه زخمام نداری

لااقل نمک رو زخم من نذار

 

روزگار مث تموم آدما

خنجر و همیشه از پش می زنی

سند کشتن قلب آدم و

روزی صد هزارتا انگش می زنی

 

دوست دارم تو بازی چرخ وفلک

واسه ی فلک شدن آماده شم

اما تو فقط من و می چرخونی

روزگار وایسا می خوام پیاده شم

 

روزگار از آدما خسته شدم

طاقتم داره به اخر می رسه

من نفس نفس دارم تموم می شم

یه نفر نیس که به دادم برسه

 

روزگار خسته ام از دست همه

از تو و هر چی که اسمش آدمه

کوله بار بی کسی رو شونه هام

زخم خاطرات تو ، رو سینه مه

 

شونه هام دیگه تحمل نداره

روزگار سنگینه بار حرف زور

دیگه موندن به دلم قد نمی ده

دل من می خواد بره یه جای دور

 

دوست دارم تو بازی چرخ وفلک

واسه ی فلک شدن آماده شم

اما تو فقط من و می چرخونی

روزگار وایسا می خوام پیاده شم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم دی 1385ساعت 10:37  توسط سعید خلیفه پور  | 

 

(( همه حرف خوب می زنن اما کی خوبه این وسط  ؟ )) رضا صادقی

 

دست مریزاد آقای رضا صادقی .

 

ترانه ای داشتم با نام (( روزگار واسا می خوام پیاده شم )) که در هر جلسه ی شعری که خوانده شد مورد پسند قرار گرفت و جملگی مصرع (( روزگار واسا می خوام پیاده شم )) را مورد تحسین قرار دادند .

ترانه را هفت یا هشت ماه پیش به آقای خ سپردم . ایشان پس از شش یا هفت ماه اعلام کردند که قادر نیستند روی این ترانه ملودی بگذارند و عرض کردند : (( می رم تو مایه های جواد یساری ))

شب قبل از کنار فروشگاهی که کارش فروش سی دی بود رد می شدم ، نام آلبوم جدید آقای رضا صادقی ـ آقای موسیقی پاپ ایران ـ مرا جلوی ویترین مغازه میخکوب کرد . (( وایسا دنیا ... )) و بعد هم نوای ترانه ی  او که از مغازه بیرون می آید : (( وایسا دنیا من می خوام پیاده شم ))

ترانه از لحاظ محتوا کاملا با ترانه ی من مطابقت دارد و شاه بیت ترانه من که اتفاقا بکرترین و تاثیرگذارترین قمست ترانه است ، عینا تکرارشده با این تفاوت که به جای روزگار وایسا ، آقای رضا صادقی محترم با استفاده از خلاقیت ذاتی خود عبارت (( وایسا دنیا ... )) را به کار برده  که انصافا از لحاظ تکنیکی ضربه ی جبران ناپذیری به ترانه وارد کرده و به خیال خودش دیگر ترانه از شباهت در آمده .

بعد از شنیدن ترانه بلافاصله با آقای خ بسیار مودب تماس گرفته و ایشان را مطلع می کنم . و بی هیچ کلامی می شنوم : (( کاری ندارین ، خدافظ ))

من می مانم و بوق اشغال وهزاران علامت سئوال که در مغزم کوچک بزرگ میشود . شاید اگر تهیه کننده ی آلبومهای هر دوی این عزیزان یک موسسه  نبود ، این پازل تا همیشه حل نشده باقی می ماند .

ابتدا عصبانی و سپس خوشحال می شوم . استفاده از ترانه ی من توسط کسی که آلبومهایش خوب می فروشد و هر ترانه اش تا مدتها ورد زبان است بسیار دلگرم کننده است ، مخصوصا اینکه سرکاستی و نام آلبوم هم باشد ،‌ خلاصه کلی امیدوار شدم و سرقت این ترانه باعث شد تا به ننوشتنهایم خاتمه دهم و دوباره قلم به دست بگیرم .

دستم جایی بند نیست اما از شما خواننده ی این وبلاگ که اتفاقا مدتهاست  نامش  : (( روزگار وایسا می خوام پیاده شم  )) است تقاضا دارم هر وقت ترانه را شنیدید یادی از نویسنده ی این وبلاگ که مدتهاست با تاریکیها می جنگد بکنید .

-------------------------------------------------------------------------------

*بسیاری از دوستان گفتند که کامنتهای خودم را در پست بنویسم - به روی چشم . 

 

(( من معمولا برای خودم کامنت نمی ذارم اما آمدم بگویم همه ی ترانه مال من نیست محتوای ترانه و ترجیع بند آن که تاثیرگذارترین و زیباترین قسمت ترانه هم هست ... ))

 

که البته امیدوارم طبق فرمایشات طرفداران ایشان ٬ تنها برحسب یک اتفاق یا قلیان حسی مشترک باشد .

لازم به ذکر است که بنده تمامی گلایه ام را طی ای میلی به اسحتضار ایشان نیز رسانیده ام و بی صبرانه در انتظار پاسخی هستم برای علامت سئوالهایم . 

 

(( آقای فرزاد خان شما متاسفانه  متعصبانه قضیه رو پیگیری می کنید این خواننده ی محبوب شما خواننده ی محبوب من هم هست در ثانی بنده چندین مرتبه اعلام کردم که کل ترانه برای بنده نیست ترجیع بند و محتوا . چند سال پیش آقای یغما گلرویی توی ترانه ش از کلمه ی غزلک استفاده کرد آقای شهیار قنبری تو تمام برنامه ها گفت که ایشون ابتکار من و دزدیده و خودش را صاحب کلمه ی غزلک می دونست من با این فکر مخالفم چون چسبوندن یه کاف به یه کلمه قطعا کسی و خالق یک کلمه نمیکنه در غیر این صورت کلمه ی پشتک فردا هزار تا صاحب داره اما شمایی که من و به هزار تا القاب خوندی  فقط 1% احتمال بدین این واقعیت اتفاق افتاده باشه حالا چه عمدی چه سهوی - از طرف صادقی چون به نظر من شاید ایشون بی تقصیر باشند همونطور که شهرام صولتی ترانه احساس را از خواهرش هدیه گرفته بود و روحش هم خبر نداشت اونوقت فکر نمی کنید خیلی بی انصافی کردین .  ))

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 20:0  توسط سعید خلیفه پور  | 

عجیب است ...

این روزها به چیزهای بسیار عجیبی بر می خورم ...

دختری که در شب شعر پدر می شود .... دود سیگار ... اخم ... کمربند ...

یا این یکی ‍، کسی که در همه عمرش خطی شعر نخوانده ... تو را شاعر می کند و می رود .

توماس می گوید : ادبیات نعمت نیست ، لعنت است .

کسی که در همه عمرش شعر نخوانده تو را لعنت می کند و شاعر می شوی ... انگار وقتی عاشق کسی باشی و او ، نه ... لعنت که بشوی شعر می شوی .

عجیب است ... دنیای عجیبی داریم ....

برای منی که بی تو عین مرگ است و عشقش به تو همچون نیازش به نفس کشیدن ... منی که خودش را هزار قسمت کرد تا شاید قسمت تو شود ... منی که تمام زنده گی اش در چهار حرف تو خلاصه می شد .... منی که لحظه به لحظه با تو بزرگ می شد و بدون به سادگی خود را در قعر همیشگی غربتها جا شده می دید .

برای منی که بعد از تو ، تنهایی حتی برای لحظه ای هم تنهایش نگذاشت .... دنیا هنوز هم زیباست .

 

این مهم را امروز دقیقا بعد از دو سال و پنج ماه و سه روز که از آن سانحه ی عظیم می گذرد ... فهمیدم .

لحظه ای که گویی همچون تصادقی هولناک مرا با واقعیت شگفت آور و تلخی کوباند و من می دانستم برای تمام عمر از حرکت باز خواهم ایستاد .

لحظه ای که شنیدم غریبه ای بیش نبودم برای تو ...  آشنائیهامان دلم را به آتیش کشید و قطرات ذوب شده ی قلبم را در چشمانم گرد کرد ... تا تمام بیگانگان شهر آنروز با من احساس آشنایی کنند ، با منی که چندی پیش از آشناترین کسی که می شد شنیده بود که غریبه ای بیش نبوده برای اویی که آشنائی هایم با او دلم را می سوزاند .

راستی خوکها نمی توانند ، آسمان را ببینند .

دلم برایت می سوزد .

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم دی 1385ساعت 22:17  توسط سعید خلیفه پور  | 

من سكوت شب را ...

در نــواي تو خواهـم آويـخـت !

من همه عشقم را

به جهان خواهم ريخت !

من تمام شب را ...

بــا شراره ي  نگـــاه داغت

روشن خواهم كرد !

و تمام روز را ...

با شب چشمان تو

خواهم آميـخت !!!

                          پائيز 79

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385ساعت 14:4  توسط سعید خلیفه پور  | 

بیا .. بیا ... بیا نگاه کن داره برف میاد ...

برفکا واسه نشستن رو زمین با هم تعارف می کنند . و هر کدوم که می شینه رو شونه م هزار تا خاطره رو ، رو سرم خراب می کنه .

خاطره ها میان میرن ... خاطره ها میان میرن ... آدما میان میرن ... فقط تو وامیستی و هر کی میاد یه خطی می اندازه رو آینه ی دلت و میره ... و یه خط به چینهای صورت اضافه میشه .

امروز از بس خاطره بارون شدم چشام نم کشیدن . 

بیا بازم  مثل قدیم رو این پولکهای سفید خاطره ساز قدم بزنیم . من و دوست نداری بی معرفت ، برف و که دوست داری .

مگه خودت نمی گفتی با مرام ....

یادته ، اون دونه های کوچولو رو با حوصله به هم می چسبوندی تا بزرگ بشن و من و باهاش بزنی ... رحم و مروتم که ... !!!

اون کتکهای سفید تموم سهم من از خاطره ی توئه . کتکهایی که تاز تازه دردش و احساس می کنم ... ای کاش هنوزم بودی و برف بارونم می کردی .  

آخ داره برف میاد ... داره برف میاد ... داره برف میاد ... یادته تو چقدر برف و دوست داشتی و چقدر من و دوست نداشتی ؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آذر 1385ساعت 17:43  توسط سعید خلیفه پور  | 

دیگه هیچ رقمه به درد من نمی خوری ، نه اینکه نخوامت آ ... نه !

تا دنیا دنیاست خیالت باهامه ... تا ته دنیا نقشه ی خونه ای که قرار بود باهم توش باشیم تو خیالمه ... خیالت تخت .

این دله که از ما گرفتی تا ته دنیا بیخ ریش خودته .... ! بازهم خیالت تخت .

اما دیگه هیچ رقمه به درد من نمی خوری دنیامون عوض شده .... تو عوض شدی ...

من همونی و می خوام که یه شب – از اون شبای بی کسی –  مث یه کوه پشتم واستاد ... اون شب اولین بار بود که فهمیدم یه نفر هست .

یه نفر هست که یه کوهه .... یه نفر هست که واسه ش یه کوهی .

همونی که یه روزی تو گردباد روزگار گمش کردم .

نه اینکه نخوامت آ ... نه ...

من حتی خرده های اون بت شکسته رو هم پرستش می کنم . آره .... می خوامت ... هنوزم .

اما اونی که (( من )) می خواست ، (( تو )) نبود : یه کس دیگه بود .

این جوریا نبود ... درد و می فهمید ... بی کسی رو می شناخت ... با غربت آشنا بود ... خلاصه  (( تو )) نبود .... حتی مث تو هم نبود .

اصلا از اول هم نبود .... انگار که خودم ساخته باشمش ... یعنی یه کسی که وجود نداره رو شبیه تو ساختم و دوسِش داشتم . می دونی وقتی بت می سازی ، یا باس بپرستیش یا بشکنیش ....

نشد بشکنمت ..........!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آذر 1385ساعت 9:34  توسط سعید خلیفه پور  | 

چه دلتنگي ناميزوني ... چه يكرنگي بي رنگي ، چرا همه چي يه خورده سخته ... خيلي حال مي كنم وقتي اينطوريم .... يه جورايي مي شم .

انگار همه چي و نمي فهمم ، خيلي خوبه ... بدنم از يه جايي مي سوزه ... داغ داغ مي شم .... فوق العاده س ،‌آخه هيچي سرجاش نيست ... تو هم سرجات نيستي  ....

 

وقتي تو سرجات نيستي يعني شايد به هم برسيم ، سرجات كه باشي هيچ وقت به ت نمي رسم . رسم نامروت زمونه س .... اين شكليه ديگه ...

مام شديم تو سري خور دلمون ... زبونمون جلوي دلمون خيلي كوتاس باروني ...

آخه همه ش يه چيزايي ازمون مي خواد كه راستياتش راسته ي كارمون نيست ... نه اينكه نباشه ها ، اما يه جورايي اوني كه اون مي خواد ما نمي تونيم .

ما مي تونيم ... اونايي كه بايد نمي تونن ... مث خود تو باروني ....

به دلم چي بگم بازم جوابش كنم ... خودت بگو بي وفاي خوب من !

به ش چي بگم .. بگم دوباره آدرس و اشتباهي اومده ... بگم دوباره اين وصله هه وصله ي تن همه هست الا تو .... به ش بگم  دوباره عشق بي عشق .

به ش بگم بعضي بختا حق ندارن هيچ وقت به عشقشون برسن ، تو هم از بخت بد از همون بختايي  .

به ش بگم قلب تو وصله ي قلب من نيست ... فكر كردي خودش نمي دونه .

 

فكر كردي خودش نمي دونه ، تو چشات حتي اندازه ي يه تار مو ، محبت به ش نداري ... تو تمام اين لحظه ها ي بي تابي ،  لحظه اي  هم بي تابش نبودي . ...

حقيقت تلخيه باروني اما همينه ديگه ... رسم نامروت زمونه اين شكليه ديگه ....

 

 عشق فقط ممنوعش قشنگه باروني .... ممنوعش .

                                                                         دوست دارم .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم آبان 1385ساعت 22:51  توسط سعید خلیفه پور  | 

تا حالا شده دلت واسه خودت تنگ بشه ....

تا حالا شده يه چيزي رو سينه ت سنگين باشه و تا گريه نكني نفهمي بغضه... !

تا حالا شده هر كاري مي كني كلافه بشي ...

تا حالا شده يه چيزيت باشه و نفهمي چته !

تا حالا شده يه كسي و انقدر بخواي كه نخواي ببينيش ...

تا حالا شده خيال كني يكي و فراموش كردي و دوباره سر زنده گيت سبز بشه ...

تا حالا شده طعم زنده گي و نفهمي ، اما بدوني طعم لبهاي كسي مزه ي زنده گي مي ده ....

تا حالا شده طعم شراب و با طعم لبهاي كسي ، تشخيص ندي ...

تا حالا شده از روي بي كسي خنده ت بگيره ...

تا حالا شده وقتي صداي كسي رو از پشت اينهمه خط و خطوط مي شنوي قلبت ....

تا حالا شده كلي حرف داشته باشي اما همچين كه قلم دستت مي گيري ، هيچي گيرت نياد ....

 

معماي عجيبيه ... چشمامو مي بندم هستي ... باز مي كنم نيستي .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم آبان 1385ساعت 2:14  توسط سعید خلیفه پور  | 

هوا تاريك بود ، چون پرده ها افتاده بودند ، و سيگار هم تمام شده بود ، بلند شدم ، رفتم به دستشويي ، جاي مسواك را شكستم ، دو شكاف روي مچم انداختم و باز دراز كشيدم ، منتظرشدم تا تمام خونم از تنم بيرون رفت ، بعد مردم .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم آبان 1385ساعت 9:40  توسط سعید خلیفه پور  | 

آن دو به تاريكي شب فرو مي روند ، مدام مي ايستند تا هم را ببوسند ،‌ با چيزي در چشمهايشان – عطشي كه من مي شناسم – مي خندند ... گريه مي كنم .  

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385ساعت 21:44  توسط سعید خلیفه پور  | 

او مي نشيند و چند دقيقه بعد مردي به طرفش مي آيد .

 مردي ،

يك نفر ، فرقي نمي كند هر كسي كه من نيست .

مي دانم كه هرگز كسي همتاي من دوستش ندارد و همين آرامم مي كند .

مرد ، كف دست او را مي بوسد ، او پلكهاي مرد را . همان كاري را كه با هم مي كرديم قبلها . حالا من كمي دورتر نشسته ام و مي خواهم گريه كنم . البته كه نمي شود .

هر دو هيجان زده مي خندند .

او دست مرد را مي گيرد بعد صدايش را مي شنوم :

(( من هيچ كس رو جز تو نمي خوام . مي فهمي ؟‌))

چيزي نمي خورند . ما هم آنوقتها فقط مي نوشيديم و چيزي نمي خورديم . آنها هم چيزي نمي خورند ، به هم نگاه مي كنند و مرد از زير ميز دستش را روي پاي او مي گذارد .

مثل آن وقتهاي ما .

دستش را در جيبم مي كرد و مي رفتيم گردش و از رازي كه بين مان بود ، مي خنديديم .

)) دستت و از رو پاش بردار لعنتي  . ((

اما آن دو به هم لبخند مي زنند ، بعد او بلند مي شود و به انتهای سالن مي رود ، مرد هم به دنبالش و من مي دانم كه چه مي كنند . باورم نمي شود و نمي توانم بروم . بايد صبر كنم تا برگردند . بعد از ده دقيقه ، لبخندزنان مي روند ، انگار يكي باشند .

مثل آنوفتهاي ما .

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم مهر 1385ساعت 22:7  توسط سعید خلیفه پور  | 

زماني كه ديدمش زمان دردناكي بود .

زماني كه وجودش مانند شيئي تيز وارد تمام لايه هاي دروني ام شد .

....

هرگز نخواستم با او زير يك سقف زنده گي كنم . فكر مي كنم چيزي بيشتر مي خواستم ، اما انسانهاي براي اين كار ساخته نشده اند . مي خواستم تكه اي از خودش باشم ، كه بيشتر از خودش به آن اطمينان كند ، مي خواستم

برايش هميشه حاضر باشم  . زنده گي ام را برايش بدهم . برايم كافي بود كه هفته اي يكبار با او صحبت كنم ، هر چند ماه يكبار ببينمش .

مي خواستم كس و كارم باشد … اما ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم مهر 1385ساعت 22:24  توسط سعید خلیفه پور  | 

نيمه شب است ، بيدار مي شوم . به  روز آشنايي مان فكر مي كنم .

....

از كنارم رد شد ، در شهري غريب ، شهري كه در آن چشم انداز كوهها را داري ، جنگل سبز و آبي دريا را. در شهري سرخوش ،  در كافه اي نشسته بودم . او را ديدم . حالم بد شد . چون احساسي داشتم كه نمي دانستم نامش چيست . دنبالش رفتم . از همان اول سر صحبت را باز كردم ، چيزي نوشيديم و چيزي نخورديم ، حرف زديم ، تمام روز و اندكي ازشب را. و بعد از يكماه براي اولين بار كنار هم دراز كشيديم . هم را بغل كرديم و مي خواستيم بميريم - از سر اشتياقي عميق – كه با هم به جاي ديگري برويم . چون مي دانستيم كه عشق در اين دنيا بختي ندارد ، كه تقصير دنيا هم نيست . زمان مقصر است و گردي به نام عادت . مي دانستيم زمان همه چيزهاي عاشق را از هم جدا مي كند و به همين خاطر مي خواستيم كه بميريم .

اما به زنده گي ادامه داديم ، چند ماه كه به من نشان دادند ، زنده گي چه مي تواند باشد . كه زنده بودن با زنده ماندن اندكي متفاوت است . كه قلب بي نفس كشيدني ، تا چه حد مي تپد ، كه چقدر مي شود خنديد ، كه چه چيزها مي شود ديد ، در دور و بر انگار كه براي اولين بار باشد ... اما ...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم مهر 1385ساعت 0:10  توسط سعید خلیفه پور  | 

 

از میان شب های کبودِ تابستانی گذر خواهم کرد

در جاده های پوشیده از علف های گزنده

و لگد خواهم کرد لطافت سبزه را،

منِ رویا زده،

خنکا  را بر پاهایم حس خواهم کرد

سر عریانم را در باد غوطه خواهم داد

چیزی نخواهم گفت

فکری نخواهم کرد

اما بی نهایتِ  عشق روحم را در بر می گیرد

در دوردست ها خواهم بود

خیلی دور

همچون یک کولی

در طبیعت

و راضی

انگار که با او ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385ساعت 21:10  توسط سعید خلیفه پور  | 

 

حالا ديگه نه بهار و مي خوام ، نه پاييز و مي فهمم .

نه تابستون ... نه زمستون ...

حالا ديگه صداي بارون من و به خلسه نمي بره ...

 

همپاي هميشه ي هق هقهاي من ... خيلي وقته كه بي تو ، تن تبدارم و به انگشتاي دراز بارون سپردم ...

 

نمي دونم تو كجاي خرافات شنيدم ، كه هر دونه ي بارون رو يه فرشته مي گيره و پايين مياره ...

حالا اينجا زير انگشتاي دراز بارون واستادم ، بلكه بال فرشته ها بگيره به خسته دليم و شايد معجزه اي ...

 

بازهم رفتم حوالي تو و دردهاي هميشه و ... هق هق .

افسوس كه معني بودن تو براي من ... هميشه معني هذيان و هق هق بود .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385ساعت 16:45  توسط سعید خلیفه پور  | 

 

تو ديگه برنمي گردي .. ديگه باورم شده ... هر چند اگه برگردي هم مي دونم واسه من (( تو )) نميشه ، چيزي دستم و نمي گيره ... وقتي هم كه رفتي دستم جايي بند نبود .

خودت اومدي ... خودتم رفتي ... بي خيال اينكه چه بلايي سر من مياد ... بي خيال عادتي كه از سرم افتاد ... به دلم .

خودت اومدي .... خودتم رفتي ....

من موندم و ويرونه هاي يه احساس كه مثل بغض يه آسمون  يه دست ابر رو دلم سنگين بود .... من موندم و يه دل دست مالي ، يه غرور پاي مال و روزهاي خاكستري .... !

اولاش كه خيلي سخت بود ... دو سه بار ديوونه شدم . يه چند باري ام هوس كردم يه كم بميرم .

تازه هنوز خيال مي كردم يه جورايي شوخيه ! به خيالم دروغ سيزده س . – راستي اولين بار همديگرو سيزده به در ديديم –

آره ... اولاش كه خيلي سخت بود ... همه جا مي ديدمت . تو هر خيابون ...كوچه ... مغازه .... آينه ... شمع ...

تو رفته بودي ...!

يه شب كه ديگه هواي تو بد هوائي م كرده بود ... زدم به دل خيابون . كاش بارون مي اومد ... مثل اونوفتياي شمال .

تو با بارون غريبه نيستي ... مي فهمي چي ميگم !

دلم و زدم به دريا و زدم به قلب خيابون .

ياد تو باهام بود . يه جايي تو سينه م مي سوخت ! جاي يه چيزي تو سينه م خالي بود ... انگار قلب نداشته باشي ... انگار وقتي آدم دل به كسي مي ده ، يه چيزي از تو سينه ش كم ميشه .

 

خودت اومدي ... خودتم رفتي ! چه اومدني چه رفتني .

 

اون شب بارون نيومد .... اما من خيس خيس گريه رسيدم خونه ... از نيمه شب گذشته بود ....

جات خالي به سلامتي خاكستري سرخ آسمون ، به سلامتي اون شبي كه پايه ي مستي م بودي ... همون شبي كه انقدر مست بودي ....

 

نفهميديم چي شد !

بلند شدي بري توالت ... افتادي رو تخت .... به پشت ..... نفهمیدم چي شد ... !

 

پيك اول و رفتم ... يه چيزي مثل آتشفشان تو گلوم تركيد .... داشتم مي رفتم بالا ... يه جايي بين زمين و آسمون يقه م كردي ....

يه مزه اي بود ... تلخ .... شيرين .... دهنت و مي گم . شراب مزه ي دهن تو رو مي داد .

پيك دوم و رفتم ...

سرجات نبودي .... اومده بودي اينورتر ... هم تو مي دونستي چي مي خوايم ... هم من مي دونستم چي مي خوايم ....

مخلوط لب و عشق معجون بي نظيريه ....

يه مزه اي بود ... تلخ ... شيرين .... شراب و مي گم . شراب مزه ي دهن تو رو داشت .

پيك سوم و .....

 

+ نوشته شده در  جمعه دهم شهریور 1385ساعت 20:7  توسط سعید خلیفه پور  | 

 

خيلي جالبه ها ... يه نفر از يه جائي كه اصلا نمي دوني كجاست ، سر رات سبز ميشه ... و سياه ميشي .

يه نفر كه اصلا نمي فهمه چي ميگي ... يه نفري كه اومده كه بره ... اومده كه از خودش يه چيزي جا بذاره و بره ... اومده خوش و واسه هميشه جاودانه كنه .

توي ذهنت ... توي قلبت ... توي نفسهات ... توي نبضت ... اومده زنده گي بده و زنده گيت و بگيره ...

 

يه نفر كه بارون و بدون چتر دوست داره .

 

نمي دوني چرا ؟ اما انگار دشمن قسم خورده س واسه ت . اومده اسيرت كنه ...

فكر مي كني اومده كه بي كسيات تموم شه ... بي كس تر ميشي !

خاك خاليه ... خيال مي كني از آسمون اومده ... دلت كه آسمونه رو مي سپري به جادوي نگاش ... حرفاش ... قلبش ...

جادوت مي كنه و ميره ...

ميره و ميره و ميره .

 

تو مي موني و يه كوه ... يه كوه از خاطره كه رو سينه ت سنگينه ... خاطره هايي كه ساختي / خاطره هايي كه ساخته ...

ميره و همه چي يه شكل ديگه مي شه ...

كوچه هايي كه يه روز با اون ازش سفر كردي ... ياد اون مي اندازدت ...

كوچه هايي كه تا حالا ازش رد نشدي هم .

 

گريه مي كني .

آسمون ... دريا ... زمين ... آتيش ... آب ... باد ... ستاره ... تو همه چي هست ...

به در و ديوار نگاه مي كني مي بينيش .

تا حالا نمي دونستي نصف مغازه هاي شهر هم اسمشن . همه ي كوچه ها .

 

بي كسيت بيخ گلوت و مي گيره ... اما گريه نمي كني ... آخه مردي گفتن .

 

بارون مي زنه ... دستات و مي كني تو جيب پالتو ... يقه رو مي دي بالا ...

 

چتر هم بر نمي داري ...

 

با خاطره هم سفر ميشي ... همه ي كوچه ها به احترامت ساكت ميشن ...

بارون گريه مي كنه ... تو هم خيس خيس ميشي ...

اون كه بود ، انقدا خيس نمي شدي ... اصلا سردت نبود ... اما تازه گيا سردت ميشه .

 

سرت و به طرف آسمون مي گيري ... بارونه كه مي زنه به صورتت ... خاطره ها از گوشه ي چشمات سر مي خورن .

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مرداد 1385ساعت 22:22  توسط سعید خلیفه پور  | 

برای بعضی ها مسیر مستقیم وجود ندارد ...

برای بعضی ها مسیر مستقیم کج است ...

بار کج به منزل می رسد ... اما کج

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 23:41  توسط سعید خلیفه پور  | 

 

مث نگاه ، مث سكوت ، شبيه گريه مبهمي

تو آدمك بودي و من خيال مي كردم آدمي

 

تو آدمك بودي دلت يه قلوه سنگ بود به خدا

هميشه غم دادي به من اونم قشنگ بود به خدا

 

با اون سكوت بي دريع تيشه زدي به قلب من

تا حالا حرفي نزدي اين دفه هم حرفي نزن!

 

با من خدافظي نكن ، همينجوري بذار برو

حتا اگه دلت نخواد از ياد نمي برم تو رو

 

اين اولين باره كه من رو حرف تو حرف مي زنم

بعد تو خاطرات تو مي شن دليل بودنم

 

از ياد نمي برم تورو عزيز دل ، نا مهربون !

بذار برو ، بذار برم مي سپرمت به آسمون !

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385ساعت 22:34  توسط سعید خلیفه پور  |